نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
cielo azzurro

....   در کوي نيکنامي ما را گذر ندادند...گرتو نمي پسندي تفسير کن قضا را

cielo azzurro

جمعه، 8 اردیبهشت، 1385

عزيزان ببخشيد بابت تاخير من و اين که با اين داستان مسخره حوصلتونو سر بردم  چون من طرح اين داستانو خيلی وقت پيش ريختم برای همين خيلی برام کمرنگ شده حس می کنم دچار سر در گمی شدم

برای همين تصميم

گرفتم اول داستانو برای خودم کامل بنويسم بعد تازه ۲ تا داستان ديگه هم ذهنمو مشغول کرده که دائم شخصيتاش با اين قاطی ميشن ايشاالله تا يک ماه ديگه ميذارم داستانو...

و اما يک شعر

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود...بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از ان به که زير لب....بهر فريب خلق گويی خدا خدا



دوشنبه، 29 اسفند، 1384

سال نو مبارک

 

  Missouri Botanical Garden, Japanese Garden, Spring, St. Louis, Missouri

از اونجايی که حافظم مثله ساعت قديمی زنگ زده کار می کنه يادم رفت عيدو بهتون تبريک بگم اميدوارم همتون سال خوبی داشته باشين شادی پر از مهربانی شادی دوستی ......

اميدوارم هفت سين دلتون امسال تشکيل شده باشه از سلامتی سر افرازی سرور سعادت سربلندی سخاوت سادگی !!!!(جونم در اومد تا هفت تاشو جور كردم)

  خواستم ادبی يه متن بنويسم ولی منصرف شدم نوشتنم خيلی افت کرده  همشم تقصير اين داستانه که تمومی هم نداره ولی قول ميدم کيفيتشو ببرم بالا(انگار پارچه است!)

در هر صورت منو ببخشيد اگه طی اين سالی که گذشت ناراحتتون کردم ببخشيد اگه مهربون نبودم و اينقدر غمناک می نوشتم

راستی کامنت برای همون نوشته ی پايينيم بذارين اينو غير فعال می کنم چون مثلا اين ضميمه قبليه !!!

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه...صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکی کس را هوشيار نمی بينم....هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بينی....جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه يکی مستی دستی زده بر دستی ...زان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری يا من...ای پيش چو تو مستی افسون من افسانه..

 مولوي



پنجشنبه، 25 اسفند، 1384

'"Fairy"

 

 

هر 2 به خواب رفتيم .......

بلند شدم چشمامو باز كردم كي سقف اتاقمو ابي رنگ زده ..يه مدت گيج موندم ولي يه دفه يادم اومد كه كجا هستم تازه داشتم از اون حالت كسالت و افسردگي بيرون مي اودم كه با صداي جيغ شهين از جا پريدم و باديدن اون كه لاي بازوهاي گياه ديونه (گياهی گوشتخوار)تا 2 متر بالا رفته و داره فرياد ميزنه خشكم زد.براي  يه لحظه اصلا مغزم كار نمي كرد و هيچ فرماني به بدنم ارسال نمي كردخوش بختانه  ناگهان به خودم امدم و به طرفش دويدم سر راه يك تيكه شاخه ي كوچك درخت بود كه برداشتم تا كمكش كنم با تمام نيروم به بازوي گياه ضربه زدم ولي چوب شكست و اون علاوه بر شهين بازوش رو دور پام حلقه زد و منو سروته بالا برد كلم بدجوري سنگين بود تا حالا نمي دونستم اين همه سنگينه (يه دفه توي اون موقعيت ياد حرف داداشم افتادم كه گفت توي مغزت پر از پودر گچه و خندم گرفت) شهين هنوز جيغ مي كشيد و تقلا مي كرد اون مرد خارجي هم همين طور وحشت زده نگاه مي كرد من هر چي فرياد مي زدم كمك هيچ عكس العملي نشون نميداد با ديدن اين صحنه دلم مي خواست تا مي تونم بزنمش ولي واقعا وقتش نبود!!!!!!ادرنالين در بدنم فوارن كرده بود!

سعي مي كردم جلوي بدنمو تاب بدم دور بازوش تا گازش بگيرم (چه وحشي شده بودم) ولي نمي تونستم بازوشو بچسبم لزج و  سرد بود و دستم سر مي خورد داشت شهين رو مي برد به سمت دهانش  كه موفق شدم قسمتي از بدنشو گاز بگيرم دهانم پر از مزه ي بي نهايت تلخ شد واون قدر تلخ كه معدم سريع واكنش نشون داد و بالا اوردم روي بازوش!لرزيد و شهين رو پرت كرد پايينو بعد وحشيانه منو با بازوش به طرف دهانش برد.مژه هاي لرزان ريز تري كه دور دهانش بود به سمت پايين مي لغزيدن و من سر و ته داشتم به داخل دهانش فرستاده ميشدم تيغ هاي تيزي داخل حفره ي دهانش بود كه بدنمو مي لرزوند اولش قلبم با سرعت وحشتناكي ميزد مثل يه طبل بلند و پر صدا ....ولي كم كم اروم و اروم تر شد ديگه هيچ عكس العملي نشون نمي دادم تمام دستگاه ه اي بدنم فلج شده بودن مايهچه هام سست شدن ... پلكام سنگين شده بود  چشمام بسته شد و........

گيج بودم.......اين مرگه....پس اين بوده چه تاره چه مبهم ....اخ چرا مي زنند تو صورتم..اينه شب اول قبر يعني منو دفن كردن پس چرا خاكي روم نيست سايه ي يه هيكل بزرگ .....يعني اينه فرشته ي بازپرس چقدر وحشتناكه اخ كه چقدر گيجم درد خودشو ميزنه به جمجمه ي سرم انگار ميخواد بپره بيرون.....دستاشو نزديك اورده  ...واييييييييييي اگه مي دونستم اينقدر وحشتناكن ادم تر زندگي مي كردم ........

ورونيكا   ورونيكا بلند شو (دستورم ميده)چشمام كم كم داره رنگ مي گيره مثل اين كه   2 تا چشم هم داره  چقدر شبيه شهينه اين فرشته هههه....ااااااااااااا  زنده ام اين شهينه ...واييييييييييييي چقده خنگم !!!

 

اون مرده خارجكيه نجاتم داده بود يعني با چوب زده بود وسط بدن بزرگ اون گياه گوشت خوار ...

تا چند ساعت سرگيجه داشتم وتعادل نداشتم با مخ يك راست افتاده بودم زمين و تمام بدنم درد مي كرد

بعد از اون واقعه كم تر ازش بدم مي ياد

 ...الان حدوده چند روزه كه داريم به سوي مسيري نا معلوم نا شناس  پيش مي ريم  چقدر شبيه زندگي واقعيه ..بي هدف واقعي ....

شهين درباره زندگيش خيلي چيزا بهم گفت منم تا جايي كه به زندگي خصوصي خودم مربوط نميشد براش گفتم ولي اون مرده هنوز ساكته هيچي نگفته ديگه مثل قبل غر هم نمي زنه زير لب چيزي هم نميگه زودتر از اوني كه فكر كردم با شرايط كنار اومده  بهش نمي اومد اولا خيلي دلم مي خواست دربارش بدونم ولي الان ديگه ازحس كنجكاويم خيلي كم شده....

خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت..... اينو دائم زمزمه مي كردم  كه نگاهم به منظره ي پايين دست افتاد انگار تصويری تار از دور پيدا بود عينكم همرام نبود واضح نمي ديدم ولي ولي اره انگار يه دهكدست چنان جيغي كشيدم كه شهين كم مونده بود سكته كنه تند دويدم به سمت جلو ولي پام گير كرد به يك شاخه ي كوچيك و بد جوري خوردم زمين شهين و واون مرد كلي بهم خنديدن(مثل اينكه خنديدنم بلده)وقتي اون دست پا چلفتي  بهم مي خنديد  دلم مي خواست تك تك موهاشو بكنم ولي ديگه مهم نيست

چقدر قشنگه شبيه يك رويا  چمن هاي خوش رنگ كه واقعا چشمو نوازش مي كنه چمن ها گهگاه بلند بودن و اونجا كه رد بشر به جا بود به صورت منظم چيده شده بودن كنار هر خونه يه درخت بيد مجنون  بودكه واقعا دوستش دارم  كرانه ي اسمان با درياچه اي كه از دور ديده ميشد يكي شده بود خونه ها و نرده ها  تماما از چوب ساخته شده بودن منتها كاملا هم رنگ طبيعت اطرافش رنگ شده بودن هارموني فراتر از وصفي همه جا مشاهده ميشد 

با شوق زيادي از تپه به سمت نزديك ترين خونه اي كه ديده ميشد پايين رفتيم   شهين خيلي شلخته راه مي رفت فكر كردم اگه 2-3 بار  بخواد اينجا پياده روي كنه كل اين چمن ها نابود ميشه لبخندي زير لب زدم و به راهم ادامه دادم به نرده ها رسيديم باغچه ي كوچكي كنار خونه بود پر رز سياه  ..

بوي گل توي سرم پيچده بودبوي رطوبت ريه هامو پر كرده بود ومن واقعا لذت مي بردم اندكي ايستاديم و بعد به سمت در رفتم سنگي رو از روي زمين برداشتم و با اون در زدم

يه دختر خيلي خوشگل اومد دم در اون قدر خوشگل بود كه هممون خشكمون زد لرزش عجيبي توي بدنم  حس كردم حتما به خاطر زيباييش بود تا چند لحظه صدايي ازم در نيومد تا اين كه يه دفه صحبت كردم (نمي دونستم با چه زباني بايد صحبت كنم ولي همون حس غريزي كه اينجور مواقع به كمكم مياد تا با نصيحتاش راهنماييم كنه به من گفت با زبان مادري ...)شروع كردم به صحبت و ازش پرسيدم ممكنه يك روز اونجا بمونيم گفت البته خيلي مهربون بود و صداي دلنوازي هم داشت همه رو به داخل هدايت كرد به محض اين كه وارد شدم يه چيز از زير پام رد شد جيغ كوتاهي كشيدم ولي وقتي ديدم گربه است ترجيح دادم ساكت بمونم گفت: اينا دوستاي من هستن من عاشق گربه هام .

خونه پر از گربه بود 1 2 3  ...5 تا  البته منم گربه دوست دارما ولي ديگه نه تا اين حد ...

بعد از گربه ها توجهم به خونه جلب شد با وجود افتاب كمي كه وارد خونه شده بود كل فضاي خونه روشن بودداخل خونه يك ميز غذاخوري بود با 3 تا صندلي  ..يك اشپزخونه ي كوچيك وجود داشت .يکوسيله شبيه راديو روی ميز کوچيک کنار شمينه...شومينه با شعله ی نسبتا خفيفش فا رو خوب گرم می کرد يک گربه کنار صتدلی کنار شومينه بود از اون صندلی هايی که پايش نيمدايره است گربه تماما سفيد بود با چشم های سبز نافذ که به عمق وجودن نفوذ می کرد چشم های گربه برام اشنا بود خيلی ..... يک گربه ی خاکستری هم روی ميز با ظرف شير بازی می کرد(ای ديگه قابل تحمل نيست برای من)

پرده های جيگری قشنگی به پنجره نصب شده بودن که زيرش تور سفيد بود شهين جذب خونه شده بود ۲ تا اتاق خواب داشت که يکی کوچيکتر بود دور ميز نشستيم چون ندلی کم بود اون اقايه مجبور شد کنار گربه روی صندلی کنار شومينه بشينه قيافش واقعا معذب بود .وقتی اون دختر که بعدا فهميدم اسمش ربکاست به طرفم اومد تا برام نوشيدنی بريزه دوباره بدنم لرزيد و عرق سردی روی بدنم نشست نوشيدنی خنکی بود و خستگی هام با خوردنش نصف شد...

بعد از اون همه راه رفتن غروب دوست داشتنی ای رو تجربه کرديم...

با  ربکا تصميم گرفتيم دور دهکده گشتی بنيم تا با مردمش اشنا بشيم..تمام مدتی که با هاش بودم نفهميدم چطوری زبان همو می فهميديدم  و چيز عجيبی که هنوزم ذهنمو مشغول کرده اينه که چرا نمی تونم قيافشو وصف کنم اصلا هيچ چيز ثابتی ازش تو ذهنم نيست حتی وصفش برام از اون پيام اور سخت تره !!!!!!

 ....

----------

سلام

خوش قولی منو حال کردين؟؟؟؟

راستش توی اين چند هفته اتفاقاتی برام افتاد که واقعا از لحاظ روحی تو وضعيت خوبی نبودم حتی می خواستم وبلاگمو ببندم

فکر کردم خيلی زندگی پوچه و مسخره ..فکر کردم هيچی نيستم البته الانم فکر می کنم جز يه ادم پست که هيچی نمی فهمه و خيلی هم مغرور وبيخوده .........

واقعا واقعا حس می کردم تمام تواناييی هام رو به نابودی ان ...در يه رکود اجتناب ناپذير دست و پا می زدم ولی خوب تصميم گرفتم دوباره بشم ادم قبلی ...همون ادم اميدوار ...

نمی دونم هنوزم فکر می کنم زندگی خيلی پوچه ولی اين دليل نميشه من تلاشمو نکنم شايد بتونم خنده ای بر لبی بنشونم يا غمی رو از دل مهربونی کم کنم!!!

اينم يه شعر که نمی دونم واسه کيه:

ای زندگی منم که هنوز ...با همه پوچی از تو لبريزم .....نه به فکرم که رشته پاره منک....نه بر انم که از تو بگريزم ....



چهارشنبه، 19 بهمن، 1384
قسمت ۴

'"Ophelia"

 

سبزه ها بلند تر ميشدند و هر چي  پيش مي رفتيم محيط بيشتر شكل يك علفزار رو به خودش مي گرفت گهگاه پاهامون لاي بوته ها گير مي كرد و سكندري مي خورديم يه بار هم اون خانوم زمين خورد و من كمكش كردم بلند شه .اون هم زير لب از من تشكر كرد و منم سر تكان دادم ديگه راه رفتن سخت شده بود .صورتم خيس عرق بود ديگه زمزمه هاي اون مرده به غرغرهاي بلند تبديل شده بود كه به صورت اصوات عجيبي از دهانش خارج مي شد .قيافه ي اون مرد با اون لباس در اون محيط بيشتر شبيه يه كمدي بود. واقعا هر 3 تايي از پا در اومده بوديم ديگه ارتفاع علف كه چي بگم درختچه ها تا شونه ي من مي رسيد ..علاوه بر تمام مشكلات من واقعا گرسنه بودم.

هوا كم كم داشت تاريك ميشد تاريكيش به جاي مشكي به سرمه اي مي زد و اين منو بدجوري مي ترسوند عصبي شده بودم و احساس كلافگي مي كردم تمام عضلات پام گرفته بود و با هر قدم از درد به خودم مي پيچيدم كف پام بدجوري تير مي كشيد . ولي يه جور حس عجيب مثل همون حسي كه اون شب منو به اون خونه كشوند به من مي گفت يكم ديگه ادامه بده .خانم همراهم ديگه نمي تونست ادامه بده با وزني كه داشت خيلي هم خوب اومده بود در ميان راه زانو زد و نشست اون مرد بدون توجه به راهش ادامه داد من برگشتم و گفتم خواهش مي كنم فقط يكم ديگه اون واقعا التماس وار مي گفت كه نمي تونم ولي من با تمام توانايي كه برام مونده بود ازش خواهش مي كردم كه ادامه بده بعد از 15 دقيقه متوجه شديم علف ها كوتاهتر ميشن تا ين كه بعد از اون علفزار به يك دشت واقعا زيبا رسيديم هممون حتي اون مرد هم جذب زيباييي اون دشت شديم بطوري  كه فراموش كرديم براي چند لحظه كجاييم .كرم هاي شب تاب دور گل ها حلقه زده بودن گل ها خيلي روشن و براق بودن و توي تاريكي مثله اين بود كه روي زمين يه اسمون پر ستاره ايجاد شده ..كنار يك تخته سنگ نزديك دشت  نشستيم مرده هم كمي جلوتر نشست...مدتي به دوروبرم زل زدم بعد از لحظه اي براي شكستن اون سكوت لعنتي به حرف اومدم از خانومه پرسيدم من واقعا گرسنه ام شما چطور؟

گفت :نه زياد!!!!!پيش خودم گفتم چه اشتهاي كمي داره حتما ‍‍‍‍‍‍ژنتيكي اينقدر چاقه!!

بعد جيب كيف كمريشو باز كرد و 3 تا شكلات بزرگ از كيفشو در اورد و ويكيشو  داد به من من هم مثله غذا نديده ها گاز بزرگي به شكلات زدم و و با دهان پر گفتم مرسي(از اين ولع خودم براي غذا يه دفه خجالت كشيدم) يه دفه خانومه زد زير گريه و گفت شكلات هاي دخترم..

با اين كار  تيكه ي شكلات در دهانم موند (خشك شد) واقعا نمي دونستم چه عكس العملي نشون بدم گفت كه اينارو رفته بود براي دختر كوچولوش كه تو پارك بازي مي كرد از دكه ي داخل پارك بخره (با اين حرف ديگه كاملا كوفتم شد)با خواهرش رفته بودن پارك و مي گفت احتمالا شوهرش تمام شهرو زير پا گذاشته و خدا ميدونه چه فكرايي كه نكرده! من ترجيح دادم خفه شم و حرف نزنم  يكمي به سكوت گذشت و بعد از چند دقيقه اين به ذهنم رسيدكه شكلات داخل دهانمو قورت بدم اينقدر كه دهانم خشك شده بود خوردن اون شكلات كامل گلومو سوزوند.بعد يه شكلات ديگه بهم داد گفت بدم به اون مرده چون واقعا خودش نمي تونست بلند شه .وقتي شكلاتو بهش دادم جوري خيره به من نگاه كرد كه انگار سمتش چاقو گرفتم شكلاتو گرفت و زبان عجيبي كه نمي دونم كجايي بود يه چيزي گفت  بعد يه دفه انگليسي گفت thank youاز اونجا فهميدم مشكلاتمون اضافه شده و اون اصلا ايراني نيست.و بعد شروع كرد به خوردن ولي نه مثل من با حرص و ولع خيلي اروم و متين!

من و اون خانوم كه بعدا فهميدم اسمش شهين است كلي صحبت كرديم گفت كه حدود 15 سال ايتاليا بوده و بورس شده به ايتاليا رفته اونجا مهندسي مكانيك خونده بعد برگشته ايران و ازدواج كرده و چون شوهرش از زندگي در خارج از كشور خوشش نمياد ديگه نتونسته برگرده .مي گفت از رتبه هاي يك رقمي كنكوربوده..حالا محدود شده به بچه داري و خانه داري  و شوهر داري كه اخريش از صد تا بچه داري بدتره!من فقط گوش مي كردم يعني حرفي براي زدن نداشتم دلم نمي خواست دوباره اون حرفهاي قديمي رو پيش بكشم ولي وقتي از من در مورد زندگيم پرسيد طبق معمول نتونستم جلوي خودمو بگيرم و از اولش گفتم.گفتم سال پيش كنكور داشتم  .سر كنكور حالم بد شد نتونستم ادامه بدم و حالم بهم خورد .گفتم كه كنكور زبان دادم به اصرار مادرم و الان سال اول رشته اي  هستم كه هيچ جذابيتي برام نداره گفتم كه حالم از هر چي كلاسه بهم مي خوره از هر چي امتحانو از هر چي محيط اموزشي ...

----

سلام امروز کمتر نوشتم چون وقت دارم می تونم تند تر اپ کنم ۳-۴ روز ديگه!!!!!اپ می کنم يعنی سعی می کنم !

راستی يادم رفت تاسوعا و عاشورا رو تسليت ميگم .

بی عدالتی نا مهربونی خيانت وتينت ناپاک ادما دوباره خودشو به نمايش گذاشت مثل هر روز هر شب ولی اين يکی ديگه اوجش بود !!!!

عاشورا اتفاق افتاد تا هيچ وقت فراموش نکنيم که چقدر فاصله ی شعار ها و اعمالمون زياده چه طور ممکنه ادمی که ادعاش ميشه تنزل کنه و بشه در حد يه گرگ !

عاشورا اتفاق افتاد تا ما ياد بگيريم ارزش عدالت چقدره و هيچ وقت سعی نکنيم زير بار خروارها نادانی و بی توجهی عدالت رو دفن کنيم!

چقدر هم الان توی خيابون مشاهده ميشه که درس عبرت گرفتيم!

با گريه؟با سينه زنی؟؟؟با شام دادن به مرفهان به جای فقيران؟با تلپ شدن توی تکيه ها برای سير کردن شکم؟؟؟؟با چشم چرونی و دنبال عشق گمشده!!!گشتن توی دسته های عزاداری !!!!!

در هر صورت  هميشه هر سال عاشورا همينو می نويسم چون خيلی دوسش دارم :

اگر دين نداريددر دنياتان ازاده باشيد!!!!!

 

 



چهارشنبه، 21 دی، 1384

براي اولين بار بود كه از ديدنش خوشحال شدم جلو اومد به من نگاه كرد. گفتم اون كي بود؟نمي دوستم سوالم احمقانه است يا نه .فقط سعي مي كردم ذهنمو از اون خاطره خالي كنم .گفت:من نمي تونم چيزي بهت بگم من فقط يك محافظم.دوباره بهش يه نگاه انداختم يك پيرمرد توي اين سن و سال چه حافظتي مي تونست انجام بده .انگار فكرمو خونده بود. خنديد و گفت:به ظاهرم نگاه نكن بعد يك لحظه حس كردم در ذهنم تصوير مردي مجسم شده با سن حدود 40 تا 45 با موهايي بور و بلند كه از پشت بسته شده .با پيرهن استين كوتاه  و بدني عضلاني و شلوار لي سرمه اي .حسابي جا خوردم بعد از يك لحظه اون قيافه دوباره  به همون پيرمرد 60 70 ساله تبديل شد.

بدون اين كه به من اجازه ي حرفي بده گفت راه بيفت گفتم كجا؟

و بعد دوباره همون صدا ي جذاب و من به راه افتادم .

به دور فلكه اي رسيدم افراد  ديگه اي هم اونجا بودند. وسط فلكه يه مجسمه ي بزرگ بود ولي نمي تونستم تشخيص بدم مجسمه ي كيه و من تو كدوم ميدون هستم انگار كه ذهنم نسبت به چيزي كه دوروبرم بود هيچ حساسيتي نداشت .احساس خلا مي كردم دور فلكه همه جمع شده بودن .صدا دوباره قطع شد و من  خودمو دور يك فلكه به همراه 5 تا چهره ي اشناي ديگه ديدم  نمي دونستم چطوري اونجا بودم انگار تنها خاطره اي كه در ذهنم مونده بود محدود ميشد به تصوير هاي مبهم از اون پيرمرد.. به دور و برم نگاه كردم اون 5 نفر همونايي بودند كه اون شب توي اون اتاق ديدم ولي همه نبودند فقط 5 نفرشون بودند .ماشين ها به سرعت رد ميشدند  .ماشين ..ادم....ماشين ....يك خاطره ي مبهم با ادمهايي سرگردان ..تنها چيزيه كه از اون صحنه مي تونم بگم.

ناگهان همون زن يا مرد كه اون شب ديديم با لباس هايي بلند وارد شد.همون موجود عجيب و سحر اميز با موهاي بلند كه حدس مي زدم تا كمرش بياد .موهايي مشكي كه زير نور خورشيد به قرمز مي

گراييد  صورت سفيد چشم هايي درشت و كشيده  ابروهاي بهم پيوسته ودهاني كوچك و بيني نسبتا بزرگ كه جلوه اي خاص به صورتش مي داد اين بار بدون روبند ولي چرا حالا كه وسط شهريم بدون روبند اومده بود؟

خيلي اروم قد مي گذاشت تمام چمن هاي زير پاش از جهت حركتش اطاعت مي كردند روي نوك چمن ها راه مي رفت انگار اصلا اصطكاك و جاذبه اي وجود نداشت غيب شد و دوباره روي مجسمه ظاهرشد.دوباره همون صدا...

دست هاش بالا مي رفت با حالتي كه انگار مي خواست چيزي رو بالا ببره  با حركت دستهاش هوا رو تكان مي داد انگار كه هوا چگال شده بود كلمات نامفهومي رو تكرار مي كرد تمام اون ميدان  تهي شد همه چيز غرق در انبوهي از فضاي تاريك ...با شدت وحشتناكي به سمت مركز اون ميدان اون مجسمه كه كم كم محو مي شد مكيده  مي شديم  .اسمان خاكستري شده بود همه توي يك تونل بي انتها بوديم  چرخش ..خاطرات مبهمي از گذشته ..فلكه ..پيرمرد  ميدان فلكه  شبح سرد..خلا .. بي وزني ....يك توقف ناگهاني تنگ شدن..دوباره پرتاب شدن در مسيري رو شن پر از نور به بالا ..احساس تلاشي ..احساس كم شدن كم بودن  ضعف ....درد...دوباره توقف..................

چشمامو باز كردم نشسته بوديم من و اون 5 نفر ديگه//  بصورت دايره وار و اون زن وسط نشسته بود .چشم هام از شدت نور مي سوخت  و لي پلك هايم را نمي تونستم ببندم. بي هيچ مقدمه اي شروع كرد به صحبت .

جهاني كه در ان زندگي مي كنيد تشكيل شده است از امواجي كه از منبع بي نهايت سرچشمه گرفته اند .امواجي كه اساس ارتباط وجودي شما ست .روح تمام جهان يكي است و و ظيفه ي انسان بشري يكي شدن با روح كيهاني است كه جزئي از ان است ولي شما اشفته ايد روح شما با كيهان همخوان نيست .اين اشفتگي مي تواند كيهان را از مسيرش منحرف  كند ولي هنوز ان قدر قدرتمند نيست كه ان مسير را كامل قطع كند تا مجرايي تازه ايجاد كند (بيشتر حرفاش برام تكراري بود).

انان كه روياهاي خويش را فراموش مي كنند انان كه روياهاي ديگران را نابود مي كنند اشفتگي را دردرون خود القا مي كنند كه تمامي بعد ناپيداي انان را در بر مي گيرد و به كلي تناقضي در برابر روح كيهان خلق مي شود كه در اين صورت محكوم به نابودي آني ست مگر ان كه انقدر روح اشفته تكثير شود كه امواج جهان را  كامل معكوس نمايد  انقدر كه با تشكيل حجم عظيمي از امواج ايستا جهان را متوقف و سپس با برگرداني ان جهت انتشار امواج كوانتومي را به كلي دگرگون كنند.اين دگرگوني حتي در كسري از ثانيه به معناي نابودي تدريجي جهان شماست و حذف ارتباط ان با قسمت عظيمي از  جهان هاي موازي ...

من پيام اور شما هستم(چه عجب بالاخره فهميديم كيه)قسمتي پيچيده از امواجي متناهي از سوي منبعي نا متناهي به صورت سيگنالي منعطف با افكار شما از جهاني ديگر.ارتباط شما با جهان هاي موازي محدود شده است .مدتهاي مديدي است كه روياهايتان به سطح معلومي از اگاهي نمي رسد .معرفت شما به دنياي درون خود كاهش يافته است.اين فرصتي است براي شما كه فراموش كرده ايد شاد بودن چگونه است .فرصتي دوباره براي هماهنگي با روح كيهان و فرار از تبديل شدن به ارواحي سرگردان كه در تناقض با تمام دنياست

فرار از اينده اي كه بي شك به سوي نابودي است.

اون زن دوباره غيب شد .بي ارادي سرمو بالا بردم چون دائم فكر مي كنم هر كسي كه غيب ميشه ميره به اسمون .بالاي سرم درخت سيب بود با شكوفه هاي صورتي خوشرنگ كه واقعا جادويي به نظر مي رسيد ولي اين چه اهميتي داشت .چند مسير دوروبرمون براي رفتن وجود داشت و هيچ كدوم نمي دوستيم بايد چه كار كنيم اين راه ها رو دنبال كنيم؟كدومشونو؟ما رها شده بوديم در انبوهي از سوالهايي بي پايان.شايد از هر راه مي رفتيم به يك جا مي رسيديم من بلند شدم و بدون اين كه حرفي بزنم يك مسير رو پيش گرفتم اين رويا يا كابوس يا هر چيزي كه ميشه اسمشو گذاشت هر چي بود بايد زودتر تموم مي شد .بقيه هم كه تك تك از اون حالت رعب و وحشت بيرون مي اومدن بلند شدن تا از يك راه مسيرشونو دنبال كنند.يك زن ديگه هم دنبال من اومد .2 نفر ديگه از راه ديگه رفتن يك زن و يك مرد .يك مرد ديگه هم تنها از يك راه ديگه رفت .يك مرد ديگه هم همونطور وسط راه مونده بود . با تاخير بالاخره تصميم گرفت و دنبال ما راه افتاد.نمي دونستم دارم كجا ميرم كاملا بي هدف و خنثي پيش مي رفتم شايد مي خواستم از اون خاطرات مسخره يه جور فرار كنم به دور برم هيچ توجهي نداشتم مثل هميشه تو فكر خودم غرق بودم .اونقدر گيچ و گنگ بودم توي اين مدت كه حتي به قيافه ي اونايي كه از ما جداشدن توجه نكردم يه دفه دلم هري ريخت پايين از همون شب به قيافه ي هيچ كس توجه نكرده بودم واين خيلي عجيب بود چون هر كسي رو كه مي بينم معمولا قيافشو تو ذهنم ثبت مي كنم با يك مشخصه ي كوتاه ازش و رفتارشو زير نظر مي گيرم تا بفهمم چطوري باهاش رفتار كنم.ولي اين دفه كوچكترين توجهي به هيچ چيزي نداشتم.

مثل اواره هاي از همه جا رانده شده راه  مي رفتيم بي دانستن اين كه حتي براي چه بايد برويم .حدود يك ربع بعد بالاخره به اين نتيجه رسيدم بهتره به دوروبرم يك نگاهي بندازم (تنهايي فكر كردما كسي كمكم نكرد)

اون وقت بود كه عظمت و شگفتي  اون محيط منو جذب خودش كرد  راهي كه دنبال مي كرديم يه مسير خاكي بود وسط يك دشت بزرگ و سر سبز. انگار با ماشين چن زني خيلي تميز اين مسيرو ايجاد كرده بودن.درست مثل يك چيز از پيش تعيين شده يك مسير از پيش تعيين شده..در دوردست اسمان و وزمين يكي شده بود و هر لحظه كه يه قدم بر مي داشتم احساس مي كردم بر روي يك گردونه ي بزرگ هستم و به جايي كه من جا به جا بشم زمين زير پا ي منه كه به سمتم مي ايد.زمين و طبيعت اطراف ما به شكل وحشتناكي زنده به نظر مي اومد .نگاهم بالاخره روي ادم هاي دوروبرم رفت زني كه پشت سرم راه مي اومد حدود 37  38 ساله به نظر مي رسيد با چشم هايي رو شن موهايي رنگ كرده با پوستي جو گندمي صورتي تپل چشم هايي ريز نسبت به كل صورت و بيني متوسط كه كمي هم پهن ميزد.در كل اجزاي صورت با هم هماهنگ بودن. قد بلند بود طوري كه سر من به شونش مي رسيد .يكمي هم زيادي چاق بود .با روسري مشكي ساتن كه روش طرح هايي با رنگ سرخ روشن بود .مانتو نسبتا بلند و گشادي به تن داشت با طرح هايي گول منگولي با رنگ صورتي  كه اگه منو مجبور مي كردن براي پوشيدن بين يك كيسه گوني و اون مانتو يكي رو انتخاب كنم مطمئنا اون مانتو رو انتخاب نمي كردم.كفش پاشنه بلند به پا داشت با پاشنه ي نازك 7 سانتي (با اون قد چه شود؟!) پاشنه ي يكي از كفش هاش شكسته بود براي همين موقع راه رفتن مي لنگيدو اما اون مرد..

كت و شلوار مشكي و اتو كشيده اي به تن كرده بود .زير كت پيراهن سفيد رنگي به تن داشت با كروات سفيد  و مشكي ...در كل  به صورت اشمئزاز اوري شيك بود.(من تو كف اين مطلب بودم كه چطوري چروك لباش هاش توي اين چاله ي مكنده به هم نخورده)

چشماش رنگ خاصي داشت  با موهايي بلوندقد بلند حدود 185.در كل قيافش شبيه ايراني ها نبود .

چيزعجيب اين بود كه تمام محيط يكنواخت بود به طوريكه من چند بار حس كردم دارم دور خودم مي چرخم البته من هميشه در مورد هر مكاني چنين نظري دارم چون به محيط و نشانه هاش توجه ندارم.ولي كم كم متوجه شدم كه سبزه ها پررنگ تر و بلند تر ميشد .حتي بيتشر كه دقت كردم فهميدم رنگ اسمان هم در حال تغيير كردنه.زن همراهم هر چند وقت يك بار مي ايستاد و نفس مي گرفت .من كاملا شلخته و بي اراده راه مي رفتم و در اون غروب افسرده با خودم كلنجار مي رفتم تا قطعات اين پازلو كنار هم بذارم .اون مرد هم دائم در طول راه با خودش زمزمه مي كرد گهگاه هم به فكر فرو مي رفت  . من هر چي سعي مي كردم بفهمم چي ميگه متوجه نمي شدم.

كم كم مسير براي عبور ما تنگ تر شد........

-------

سلام حال می کنيد خوش قولی های منو ؟

در هر صورت عيد قربان بر همه مسلمانان مبارک

(گرچه که اصلا از اين عيد خوشم نمياد چون به نظرم کشتن حيوون بی گناه بی معنيه

و درکش برام سخته)

در هر صورت افرادی که برای اولين بار اينوبو باز کردن لطف کنند از ۲ تا اپديت پايين تر شروع کنند (هر روز يکم بخونيد ايشالله تا اپديت بعديم که قرنی بعد است تموم ميشه.)

---

هر کس بد ما به خلق گويد ......ما سينه ز غم نمی خراشيم

ما خوبی او به خلق گوييم......تا هر دو دروغ گفته باشيم

 شاد زی ياحق 

 

 

 

 

 

 

 



جمعه، 11 آذر، 1384

همون زن يا شايدم مرد دوباره وارد شد با لباسي جديد با همون طرح ولي رنگ ابي پررنگ و ابي اسماني .رنگ طرح و دوخت لباسش هارموني خاصي داشت ...گفت كه اسم هر كسي را صدا كرد جلو بياد .من انگار به صندلي ميخكوب شده بودم زير لب دعا مي كردم كه حداقل اولين نفري نباشم كه صدا ميشه وقتي اسمم رو خوند حس كردم براي لحظه اي زمان متوقف شده در حالي كه سعي مي كردم بر خودم مسلط باشم از جام بلند شدم عضلاتم سفت شده بود ولي استخوان هايم سست بودند كلي به خودم فحش دادم ولعنت كردم... اگر اين زن كلاشي بيش نبود چي؟ خانواده ام چه خواهند گفت؟ اگر جسدم را همين نزديكي رها كنند و خوراك موش هاي گرسنه و مورچه هاي طماع و جانور هاي ولگرد شود چي؟چند قدم به اندازه ي تمام دنيا طول كشيد با دست به من اشاره كرد كه با او از اتاق بيرون بروم وارد اتاق كوچكي شدم پر از اينه هاي موازي بود هزاران تصوير از من جلويم نقش بسته بود ولي خبري از تصوير اون زن يا مرد نبود ........

مقابلم ايستاد دست هايم را گرفت دستانش داغ بودند طوري كه حس كردم  دستم مي سوزد دندانهايم را فشار دادم تا گرماي دروني اش را تحمل كنم ..دستم سرخ شده بود در چشمانم خيره شد برقي در چشمانش بود كه پلك هايم به سختي در برابرش تاب مي اوردند سعي كردم سرم را پايين بيندازم ولي انگار گردنم سفت شده بود

بالاخره دستانم را رها كرد  و با يك حركت ناگهاني انگشتانش را با پيچشي خاص به سمت قفسه ي سينه ام نشانه گرفت به گونه اي كه قسمت بالاتنه ام به جلو خم شد. از نوك انگشتانش اطاعت مي كرد بدنم انگار كه به منبعي از ولتاژ متصل شده باشه شروع كرد به لرزيدن. ناگهان دستانش را رها كرد من به عقب پرت شدم خون از دهانم جاري بود با دستانم دهانم راپاك كردم . به من گفت كه خارج بشم بعد از اين كه روي  تك تك افراد اين كارو انجام داد مقابل ما ايستاد و گفت چند روز وقت داريد خود را براي سفر اماده كنيد نداهاي دروني تان در اين مدت خاموش خواهد شد يا به سفر مي اييد و ذهنتان را با ان همسو مي كنيد يا اين نداها تا وقتي كه زنده ايد به شكل هاي مختلف همراهتان خواهد ماند محافظتان همراهتان است و ياريگر شماست در اين سفر...

با سرعتي اعجاب انگيز ناپديد شد ..همان پيرمرد پشت در ظاهر شد و در راباز كرد و همه در حالي كه سعي مي كرديم ارام و طبيعي جلوه كنيم خارج شديم در پشت سر ما بسته شد كوچه تاريك بود فكر مي كردم حدود ساعت 12 باشد بعد از سيلي از افكار عجيب و غريب به يادم افتاد كه چگونه برگردم !!؟؟؟

و چه جوابي به مامان وبابام بدهم كه احتمالا تا حالا تلفن خانه ي دوستانم را سوزانده اند و كل شهر را خبر كرده اند به ساعتم نگاه كردم ساعت ايستاده بود روي زماني كه وارد شده بودم. خواستم ساعت مبايلم را ببينم كه متوجه شدم مبايل خاموش شده و هر چه سعي كردم روشنش كنم موفق نشدم...

تا حدودي پياده رفتم سر خيابان ايستادم تا شايد يك تاكسي از اون طرفا رد بشه يك 206 جلوم ايستاد يكي از خانوم ها كه اونم توي جلسه بود به من تعارف كرد كه سوار شم من هم با كمال ميل قبول كردم

وارد  خونه شدم با ترس و لرز مي خواستم در بالا رو باز كنم كه ديدم در بازه ...وارد شدم

همه سر ميز بودن و داشتن شام مي خورن. مامانم به من نگاه كرد وگفت چه زود اومدي

من كه از تعجب دهانم مدتي باز بود فهميدم واقعا راست ميگه فقط به اندازه ي رفت وبرگشتم زمان رفته بود

توي اين چند روز بد جوري كلافه شده بودم ديگه خبري از اون صدا ها و تصاوير نبود .از خونه زدم بيرون.هرلحظه منتظر بودم اون پير مرد رو دوباره ببينم شايد توضيحي به من بده ولي هيچ خبري ازش نبود.ديگه به كلاسام نمي رفتم از صبح  مي رفتم بيرون تا ظهر .ظهر براي نهار بر ميگشتم باز دوباره مي رفتم بيرون تا نزديك هاي شب .مامانم خيلي نگرانم شده بود چند بار به كنايه به من گفت مدتيه خيلي مرموز شدي.خيلي كم غذا هم شده بودم مامانم هر وقت از كنارم رد ميشد بهم ميگفت كه بهتره يك نگاهي به اينه بندازي  تا ببيني چه چالي بزرگي زير چشمات نقش بسته.ولي من هيچ وقت توجه نمي كردم حتي بعضي اوقات نمي شنيدم چي به من ميگه اصلا توي اين عالم نبودم خاطره ي اون شب تمام ذهنمو به خودش اختصاص داده بود از نگاه كردن به اينه مي ترسيدم توي اين چند روز تمام وجودم در ترس گذشت.بداخلاق بي حوصله شده بودم و چند بار هم الكي سر مسائل جزئي با داداشم دعوا كردم .با هر صدايي قلبم از جاش كنده ميشد .گاهي سر دردهاي وحشتناكي داشتم انگار كه با پتك تو مغزم مي كوبيدند .گاهي اوقاتم حس مي كردم حواس محيطيم به صورت وحشتناكي  از كار افتاده و نسبت به هيچ چيز عكس العمل نشون نمي دادم .

تمام روزهام در پارك سپري ميشد....اون روز مثل هميشه .روي نيمكت نشسته بودم حس كردم كسي شروع كرد به اواز خوندن. به دوروبرم نگاه كردم كسي نبود فقط هرزگاهي يكي دو نفر از مقابلم رد مي شدند.انگار صداي اواز از داخل وجودم منشا گرفته بود  و كم كم كنترلمو داشت به دست مي گرفت تنها چيزي كه يادم مونده اينه  كه ديگه نتونستم فكر كنم روزنامه اي كه خودم رو به اون مشغول كرده بودم رها كردم و شروع كردم به راه رفتن .تمام تصاوير دوروبرم برام مبهم شده بودن انگار كه من در وسط يك فيلم بودم و كسي از بيرون فيلم صحنه هاي دوروبرم را تند مي كرد.انگار ديگه هيچ چيز در دنيا برام مهم نبود غير از پيش رفتن به سوي مقصدي كه هيچ چيزي ازش نمي دونستم.نفهميدم چطوري شد كه اختيار  وجودم رو در دست گرفت ولي كاملا حس مي كردم كه كسي از درونم بر من حكم مي كنه.انگار ذره اي از جنس اهن بودم كه در ميدان قوي مغناطيسي قرار گرفته و مشتاقانه تلاش مي كنه كه به اهن ربا برسه.تا اينكه وسط يك خيابون ناگهان ايستادم و به خودم اومدم وقتي متوجه شدم وسط خيابونم مغزم براي يك لحظه خالي شد نمي دونستم بايد چه كار كنم يك ماشين به صورت وحشتناكي جلوي پام ترمز كرد يك ماشين هم درست از كنارم رد شد .خيلي ترسيده بودم . انگار مثل بچه اي بودم كه تازه پا به جهان گذاشته راننده اتومبيل سرشو بيرون اورد و هر چي خواست گفت من توجهي نكردم فقط مي خواستم بدونم كجام چشمام به صورت جنون واري محيط اطرافشو از نظر گذروند از .تو خيابوني بودم كه سازمان صدا و سيما قرار داشت.بالاخره از خيابون رد شدم.

يادم نمي اومد چطوري اونجا رسيدم انگار كه در خلسه بودم تنها خاطره اي كه در ذهنم باقي مانده بود صحنه اي از پارك بود.احساس درماندگي مي كردم  ديگه نمي تونستم كاري كنم به زحمت از عرض پياده رو رد شدم و كنار پله ي يك مغازه نشستم.اشك تو چشمام جمع شده بودادم ها همين طور بي تفاون از كنارم رد  ميشدن .گهگاه بعضي هاشون نيم نگاهي با تعجب به من مي انداختند.وقتي يكيشون رد شد حس كردم تمام بدنم يخ زد.سرم پايين بود و فشارم بدجوري پايين افتاده بود.طوري كه يك لحظه كاملا چشمام سياهي رفت.به سختي تلاش كردم سرمو بالا ببرم بدنم كرخت تر از اوني بود كه فكرشو مي كردم..يك لحظه ايستاد حس كردم اونم متوجه چيزي شده بود.  درست همون حالي بهم دست داد كه اون روز با ديدن اون دانشجو بهم دست داده بود.برگشت كه به من نگاه كنه سريع سرمو پايين انداختم مي ترسيدم بهش نگاه كنم كاملا برگشت و نزديكم اومد ...قدم به قدم...قلبم با سرعت وحشتناكي  مي تپيد.سرمو اهسته بالا بردم چون چاره اي نداشتم بدجوري نگاهم كرد با نگاهش انگار تا اخر قلبم تا اخرين نقطه ي وجودم نفوذ كرد.ولي يه دفه مسيرشو كج كرد و با كراهت به راهش ادامه داد.يعني  اون كي بود.؟؟!!!به سختي از جام بلند شدم بهتر بود بر مي گشتم خونه كه دوباره اتفاقي افتاد كه منو منصرف كرد.اون پيرمرد دوباره اونجا بود او نطرف پياده رو ... لبخند زهراگيني به من زد.......................

 

.

--------------

با سلام و عذرخواهی بابت غيبت يکمی زياد طولانی!

اول از همه مثل اينکه خيلی خبر بوده من نبيدم!

مهم تر از همه يک عذرخواهی بدهکارم .يک روزی از روزها من خيلی عصبانی بودم ويک اتفاق خيلی بد برام افتاده بود وحوصله هيچ کسی رو نداشتم و اون روز با هر کسی که باهام صحبت کرد همین رفتار ناشايست رو داشتم .برای هر کردوم از شما ممکنه اين وضع پيش بياد و نمی تونيد بگيد که صد در صد خودتونو کنترل می کنيد.

برای همين به خاطر فحشی که دادم از اقای دن جلوی همه عذر ميخوام گرچه که ايشونم کم نذاشتن خوب من اشتباه کردم گرچه از اعتراف خوشم نمياد ولی اقای دن از شخصيت شما هم به دور بود که اينطوری جواب بديد!

بعدشم متشکرم که همه خودتون با يک حرف بريديد و دوختيد و تا اخرش رفتيد .بعدشم همه ی مردم در اين کشور به هم توهين می کنند واين دروغه که بگيد تا حالا خودتون به هيچ ايرانی توهين نکرديد .در ضمن اگه هم فکر می کنيد ايرانی خيلی بالاست و از اين حرفا يک نگاهی به امار پيشرفت علمی و..بندازيد قضيه خوب دستتون مياد من هم به عنوان يک ايرانی در اين رکود مسئولم همونقدر که باقی مسئولند!

اما رعد و زنده به گور لطفا دعوا رو تموم کنيد ..برای من هم نيست کی بياد فحش بنويسه و از اين جور چيزا ناراحت نميشم!(البته تا يک حدی ها .گفته باشم)

بعد از همه ممنون که بعد اين همه مدت فراموش نکرديد اين وبلاگ عتيقه رو!

منم از اين به بعد سعی می کنم !!!!هر ۲ هفته اپ کنم.اينم ادامهی داستان که البته ميدونم از نظر ويرايشی خيلی مشکل داره ...

يه بيت از حافظ وختم کلام:

در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی ...جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نيست

                   شادزی ....

 

 



سه‌شنبه، 15 شهریور، 1384
نيمه ی پنهان يک رويا

سركلاس  زبان بوديم درس در مورد بچه هاي كارگر بود.از صبح حالت عجيبي داشتم به زور سر كلاس نشسته بودم اصلا متوجه نمي شدم دوروبرم چي ميگذره دائم همهمه ي زمزمه هايي اشنا تو گوشم مي پيچيد تمام بدنم يه دفه گرم مي شد و من احساس مي كردم كه پوستم داره از گرما مي سوزه ..سرم داشت از درد مي تركيد اصلا حواسم به كلاس نبود ديگه كم كم داشتم باور مي كردم كه مريض شدم ...

در كلاس زده شد داشنجويي وارد شد  با ورود اون تمام صداها قطع شد و برعكس احساس مي كردم دماي بدنم دائم پايين تر مي ايد  كنارم يك صندلي خالي بود سرمو بالا بردم تا ببينم كيه كه وارد شده ...

قيافه اي عجيب مثل يخ.. سوزش سرما  ...و بد جيغ كوتاهي كشيدم و ديگه نفهميدم چي شد.....

چشمامو باز كردم كم كم تاري چشمام كم مي شد و همه چيز رنگ مي گرفت يك سقف كج  شيشه هاي استوانه اي ظرف هايي با لوله ي خرطوم مانند ..توي ابدار خونه بودم  يكي از بچه ها كنارم ايستاده بود و به صورتم اب مي پاشيد .كنارش هم ابدار چي زل زده بود به من و منتظر بود چشمامو باز كنم  صدايي مي اومدكه مي گفت: به هوش اومد ... ولي نه صدايي ديگه اي هم همراه اون صدا شنيده مي شد  همون صداي عجيب فشارم دوباره رفت بالا تازه يادم اومد چي شده فورا سعي كردم از جام بلند شدم كه سرم گيج رفت دوباره دوستم منو به طرف صندلي برد بعد از چند دقيقه ديگه طاقت نياوردم و بلند شدم  دوستم دائم اصرار مي كرد بنشينم ولي گفتم چيزي نيست ديشب نخوابيدم حالم خوبه ..دو سه قدم اولو تلو تلو خوردم و از سالن دانشگاه به سمت راه پله ها رفتم خيلي سريع پايين  مي اومدم ...با اينكه زياد هم احساس خوشايندي نداشتم. تصميم گرفتم به خونه برم ولي نظرم عوض شد رفتم به سمت پارك ...اون صدا هاي عجيب دائم مي رفت و بر مي گشت بعضي اوقات حس مي كردم ادم هايي كه از دوروبرم مي گذرن نزديك و نزديك تر ميشن تا چيزي رو در گوشم زمزمه كنند ..واقعا ترسيده بودم ليست بزرگي از بيماري هاي رواني در ذهنم نقش بسته بود حالت ادم هايي رو گرفته بودم كه چيزي رو گم كردن قسمتي از وجودشونو...

كمي روي نيمكت پارك نشستم ولي هوا خيلي گرم بود براي همين بلند شدم تا كمي راه برم ..به سمت خونه مسيرمو كج كردم  در اواسط راه به صورت گذرا پيرمردي رو  با لباس عيجب ديدم شبيه فالگيرا بود ..نزديك چند صد متر نبالم اومد تو هر كوچه كه مي رفتم اون هم با من مي اومد مثل يك سايه دنبالم بود عصباني شدم ايستادم و برگشتم به سمتش ازش پرسيدم:با من كاري داريد چيز يم خوايد؟چرا دنبالم مياي

گفت:تو داري جايي مي ري كه من مي رم ...

پيش خودم فكر كردم ممكنه حق با اون باشه به راهم ادامه دادم ولي بازم دنبالم مي اومد ديگه داشتم شك مي كردم نكنه دزد بود سريع تر راه رفتم اون هم قدم هاشو تند كرد پيچيدم از كوچه به سمت خيابون از خيابون رد شدم اونم رد شد ديگه نمي توستم تحمل كنم ايستادم ديدم به سمتم اومد گفتم كاري داري به من بگو وگرنه به پليس ميگم

-گفت :پس فهميدي

- چي رو؟

-اين كه انتخاب شدي

داشتم ديوونه مي شدم اين يكي ديگه قابل تحمل نبود 

-يعني چي

-گفت مي فهمي فقط به نداي درونيت گوش كن

-كدوم نداي دروني؟؟؟؟

  اصلا به اين چيزا اعتقاد ندارم ولي مثله اينكه اون مي دونست چه مرگمه ولي از كجا..شايدم همين طوري چيزي گفته بود خيلي از فالگير ها از اين حرفا ميزنند

-من فالگير نيستم (وقتي اينو گفت واقعا ترسيدم مثل اين كه ذهنمو خونده بود نكنه اصلا همه ي اين چيزا مثل صبح يه خيال بود سريع تنها اسكناس 2000ي كيفم ودر اوردم و به سمتش پرت كردم و گفتم دست از سرم بردار و با سرعت از خيابون رد شدم و عرض خيابانو دويدم  2 تا ماشين بهم برخوردند و راننده ها سرشونو از ماشين دراوردن و هر چي از دهنشون در ميومد نصيبم كردن ولي اينقدر ترسيده بودم كه هيچ توجهي نكردم و با عجله رد شدم  ..به پشت سرم هم نگاه نكردم رفتم خونه ......كسي خونه نبود ..روي كاناپه نشستم ديوان حافظ رو از روي ميز برداشتم و همين طوري بازش كردم

اي پادشه خوبان......تا رسيدم به اين بيت در دايره ي قسمت ما نقطه ي تسليميم .....كتابو بستم اينم از حافظ

كنترلو گرفتم و تلويزيونو روشن كردم

برنامه مستند در مورد امور عجيب و ما بعد الطبيعه بود تلويزيونو خاموش كردم انگارهمه فهميده بودن من چه مرگمه غير از خودم .زنگ در زده شد قلبم از جا كنده شد با ترس و لرز رفتم جلوي اف اف هيچ تصويري نبود گفتم حتما گوشه ي كناري ايستاده ديده نميشه

-كيه

-دخترم منم

صداي همون پيرمرد بود  گوشي ايفون از دستم افتاد حس كردم تمام عضلات بدنم شل شده اسكلت بدنم ديگه تحمل سنگيني وزنمو ندشت اي خدا اين كيه يعني ..مي خواستم به پليس ز نگ بزنم و لي ذهنم قفل شده بود هيچ شماره تلفني يادم نمي اومد  تمام در ها رو قفل كردم رفتم تو اتاقم و ملحفه رو كردم تو دهنم و به صورت خفه شده اي جيغ كشيدم و گريه كردم نبايد صدام بالا مير فت فكر مي كردن ديوونه ام بعد از اتفاق صح حتما مي فرستادنم تيمارستان ..سر گيجه ام زياد شده بود و تصاوير مختلفي رو جلوي چشمم مي ديدم تاريك بود يه بيابان تاريك دختري در قفس ....

تا كي مي تونستم تحمل كنم ملحفه رو كنار زدم و تمام نيرومو جمع كردم رفتم دم در با ترس و لرز دروباز كردم كسي نبود ولي يه تيكه ورق كاغذ از لاي در افتاد داخلش يك ادرس بود يك ادرس خيلي پرت .....

بالاخره تصميمو گرفتم بايد مي رفتم تا كي مي تونستم تحمل كنم بايد هر چي باشه  تمامش كنم ..به سمت كمدلباسم رفتم و حاضر شدم چاقوي كمري داداشم رو كش رفتم به مادرم گفتم كه ميخوام برم تولد و از خونه خارج شدم در حالي كه نگاه هاي مشكوك و سنگين ماردم همراهيم مي كرد.سر كوچه رفتم و شماره ي اژانس تلفني  رو گرفتم ................خيابان ها تاريك بود

تاكسي مقابل  كوچه ي باريكي  كه وسطش يك  جوي اب بود نگه داشت راننده گفت بقيه راه ماشين رو نيست  بقيشو بايد خودتون بريد ..تقريبا خارج شهر بودم  از تاكسي پياده شدم  كوچه به خاطر بارون بعد از ظهر خيس بود سعي مي كردم با سرعت هر چه بيشتر ادرسو پيدا كنم اين طوري كه از ادرس پيدا بود اخر اين كوچه دست چپ بايد مي پيچيدم كوچه اي تنگ با جويي كثيف همه چيز انگار انگار در سكوتي ابدي غرق شده بود انگار تمام اهالي اين خانه ها مرده بودن در فكر خودم بودم كه يه دفه با صداي ناگهاني يك گربه از جا پريدم انگار قلبمو از جاش كشيده بودن بيرون اينقدربدنم  سست شده بود كه تعجب مي كردم چطوري سروپا هستم  اون صداها دوباره برگشت  وشدت گرفت قفس... دختر تنها ...محبوس ........

صداي قدم هايي كه از پشتم مي اومد منو از غرق شدن در اين كابوس نجات داد سعي كردم قدم هامو تند كنم ولي صداي قدم هاي پشت سرم ثابت بود مي ترسيدم به پشت سرم نگاه كنم با اتفاقاتي كه افتاده بود انتظار اين وداشتم كه يك خون اشام در حالي كه از دندانهايش خون مي چكه به من لبخند بزنه...........

كاش كلاس كاراته رو ادامه داده بودم هزار بار در دلم به خودم فحش مي دادم  بالاخره رسيدم به همون جايي كه مي بايست ..ادرس پرت بود ولي چيزي در درونم راهنماييم مي كرد يك علم حضوري...

در چوبي و قديمي ..مرطوب ..نمور با دسته اي بزرگ و زنگ زده ..در رو زدم..كسي كه پشت سرم بود به من رسيد .مردي قدبلند و هيكلي حدود 190 سانت قد با ژاكت مشكي و شلوار لي دم پا گشاد ..از روشنايي كمي كه تير چراغ برقي كه در 20 متري ما بود صورتش رو ديدم رنگ پريده به نظر مي رسيد به سمتم اومد اول ترسيدم و بخودم و حماقتم فحش دادم به ورقي كه دستش بود نگاه كردو با صداي گرفته اي گفت همين جاست ؟؟؟گرچه كه مطمئن نبودم منظورش از همين جا چيه ولي ناخوداگاه كلمات از دهانم خارج شدند و گفتم اره..همين  جاست صداي قدم هاي استوار از پشت در مي اومد كه نزديك تر ميشد قلبم مثله يك طبل محكم وبلند به صورت ممتد مي زد. اينقدر كه حس كردم كناريم مي تونه صداي قلبمو بشنوه درباز شد اهسته چشمامو باز كردم و به سمت روبرو خيره شدم  پيرمردي كه صبح ديدم به من لبخند زد و گفت مي دونستم مي ايي. فراراز سرنوشت محاله  با اين حرفش لرزشي بر بدنم حس كردم سپس به مرد كناريم اشاره كرد وگفت شما هم همين طور .گفت داخل شيد ..سعي مي كردم خودموشجاع جلوه بدم كاري كه هميشه مي كنم ولي هيچوقت موفق نمي شوم وارد شدم صداي لرزش استخوان هايم افكار ترسناك رو از من دور مي كرد حياط بررگي بود و راهرويي كه ما از اون مي اومديم 2 طرفش پر ازگياه هاي مختلف و درخت هايي كه پر زا ميوه بودن قرارداشت به زير زمين اون خونه هدايت شديم وارد شديم اتاق بزرگي  بودبا 6 صندلي كه دور ميز كوچك بيضي مانندي قرار داشت 2 زن و 2 مرد نشسته بودن با ديدن اونا خيلم راحت تر شد روي صندلي نشستيم ..اينقدر وحشت داشتيم كه از نگاه به همديگه تفره مي رفتيم فقط زير چشمي همديگرو مي پاييديم پير مرد رفت و در رو پشت سر ما قفل كرد همه با نگاه هاي اغشته باترس به در خيره شديم از در ديگري ناگهان زني وارد شد زني با لباسي سراسر مشكي و سفيد روبندش رو كه نصف صورتش رو گرفته بود كنار زد و من در پشت اون روبند چهره ي زني جذاب با چشمان بيضي مانند ديدم زني  با چشم  خاكستري و صورتي سفيد و لطيف و بيني كه نسبت به دهان كوچك كمي بزرگ جلوه مي كرد ولي در كل به صورتش مي اومد و به اون جذابيت خاصي داده بود به صورتش خيره شده بوديم مثله افرادي كه جادو شدن ..اون لحظه نمي تونستم قيافه ي افراد ديگه رو متصور بشم اون ها هم مثله من خشك شده بودن حس مي كردم هر لحظه از صورتش امواجي ساطع ميشه كه پوست صورتمو مي سوزونه از چشمام اشك مي اومد ولي قدرت بستن پلكامونداشم شروع كرد به سخن گفتن با صداش وجودمو نوازش مي كرد..ارامش عجيبي منو در بر گرفته بود

ارام و شمرده گفت:روح هاي شما اشفته است در حالي كه به نظر شما در ارامشي دروغين محو است شما سعي داريد كه اشفتگي روحي خود را در زير قشري تصنعي از نگاه هاي شاد پنهان كنيد ولي اين كار باعث اشفتگي در روح جهاني مشود كه ارواح شما جزئي ازان است روح شما اشفته خواهد ماند مادامي كه تصميم بگيريد ان را با كيهان همنوا كنيد ..تنها روش اين كار بازگشت به رويايي خفته است در درون خودتان ..سفري به ان سوي خاطره ها ...صحبت هاش تمام شد و از دري كه وارد شده بود بيرون رفت همه تا مدتي ساكت بوديم تا اين كه مردي از بين ما با صدايي لرزان گفت:كسي از حرف هاي ان مرد چيزي فهميد ؟؟!!!

ان موقع بود كه متوجه شدم احاطه شدن در ترس چه معنايي دارد..ايا واقعا اين مشكل باز هم از من بود؟ولي نگاه هاي متعجب وصورت هاي رنگ پريده ي افراد دوروبرم چيز ديگري مي گفت .....ادامه دارد

--------------------------

من ديگه از شرمندگی نمی دونم چی بگم اين مدت هم به دليل تنبلی شديد چيزی ننوشتم اصلا چيزی به ذهنم نمی اومد که بنويسم اين یکی از داستان هايی که می خواستم بنويسم البته ويرايش نشده اينم قسمت اولشه از ۲ روز ديگه هم به وب همه سر می زنم لينکا رو ميذارم ميشم مثله يک بچه ی خوب  و۸ روز ديگه هم اپديت می کنم ..

بازم شرمنده ....................

 



پنجشنبه، 6 امرداد، 1384

 

'"Millenium"

صدايی مبهم در درون سرم می پيچد. حس می کنم دستی بر گردنم چنگ می زند وان را  می فشارد بيشتر و بيشتر. حنجره ام تنگ تر و تنگ تر می شود نفسم نمی ايد بر می خيزم بی ان که بدانم چرا .به راه می افتم به کجا ؟نمی دانم ..نفسم نمی ايد ....صدايی مبهم مرا می خواند.... احضار شده ام دوباره ....به کجا نمی دانم ...

تلاش می کنم دست وپا می زنم شايد که سايه ی اين دست نامرئی مجالی برای نفس کشيدن به من بدهد..ان صدا واضح تر می شودولی ارام و ارام تر :تو مرده ای مرده ای مرده ای ...سعی می کنم بگويم نمرده ام ولی نايم تنگ شده هوايی عبور نمی کندانگار که در خلا گام بر می دارم بايد خلاص شوم از اين نجوا ..مغزم کار  نمی کند..می دوم با تمام نيرو ولی باز هم در همان مسير ......انگار به اندازه ی بی نهايت راه رفته ام

سياهی هايی از دور پيداست به قبرستانی ميرسم جايی که هميشه از ان ميترسيدم ....نمی خواهم داخل شوم ولی انگار کس ديگری به دست ها وپاهايم فرمان می دهد

گروهی ايستاده اند چه وحشتناکند صورت هايی کبره بسته.بر موهايشان تارهای عنکبوت ديده می شود. لباس هايشان چه چرکين است بوی تعفن می ايد انقدر که حس می کنم لحظه ای ديگر بالا می اورم برايم راه باز می کنند بصورت صف در ۲ طرف من ايستاده اند  .انگار که منتظرم بوده اند کم کم فشار ان دست نامرئی کم می شود نايم کم کم منبسط می شود و هوا با شدت هر چه تمام تر داخل می شود . بوی خون ،بوی گوشت گنديده زياد و زياد تر می شودکاش راه نايم بسته بود  واين بو هر گز داخل وجودم نمی شد.

افراد همان طور کنار می روند تا اينکه من به گوری کنده شده می رسم جنازه ای در پارچه ای سفيد پيچيده شده  بی ان که بدانم چه می کنم می روم تا ببينم کيست نه)))))))))))) من بودم ولی من که اينجام ان که در گور می رود کيست!؟ بی اختيارشروع می کنم به فرياد زدن ان قدر که احساس سوزشی در حنجره ام غوغا می کند با شدتی وحشيانه سعی می کنم پارچه را کنار بزنم به همه حمله می کنم که مرا يا همان که شبيه من بود در گور نگذارند ولی ديگران مرا به عقب می کشند به صورتشان چنگ می زنم خون فواره  می کند .ولی انگار که حسی نداشتند انقدر مرا به عقب می کشند که تسليم می شوم ان جنازه را در گور می گذارند و همه می روند توجه نکردم به کجا. من می مانم وقبر خودم سعی می کنم با دست هايم چنگ بزنم و گور را بکنم و خودم را بيرون اورم .ولی فايده ای ندارد در زير ناخن هايم گل سياه جمع شده  تسليم شدم می نشينم درد را در تمام عضلاتم حس می کنم.

لحظه ای می گذرد دوباره همان صدا دوباره همان دست نامرئی ولی شديد تر به گونه ای که احساس سرگيجه می کنم همه از قبر هايشان بر می خيزند قلبم از شدت ترس منقبض شده ....به راه  می افتم به سوی مقصدی نا معلوم.

می ايستم در پايی قبری بزرگ همه می ايستند کسی از قبر بر می خيزد دست هايش ابتدا بيرون می ايند سپس سر و باقی بدن .چشم هايم ان چه را می بينند باور نمی کنند مجبورم ساکتشان کنم .وقتی که کامل بيرون می ايد احساس می کنم يخ زده ام احساسی سرد در ذره ذره ی وجودم رخنه  می کند.شروع می کند به خنديدن. چند نفر دور قبر شروع به رقصيدن می کنند دور خود می چرخند ترانه ای می خوانند که نمی فهمم دستش را بالا می برد. انها می ايستند .شروع می کند به حرف زدن به زبانی که نمی دانم همه شروع می کنيم به تکرار ان چه می گويد صداها از نای من در می ايد ولی اين من نيستم که سخن می گويد بعد همه سکوت می کنند و دوباره همه به راه  می افتيم شمشيری در دستم است از کجا امده باز هم نمی دانم در مانده ام به منبع نور می رسيم مردمک چشمم تنگ می شود ان چنان که دردم می ايد.انگار وارد بهشت شده ايم فرشته های کوچک دست بچه ها را گرفته اندو در اسمان بازی می کنند اسمان ابی است ابی محض.بچه ها از روی فواره هايی که از درون زمين فوران می کنند سر می خورند صدای خنده های شيرين بچه ها انگار دوباره به من نيرو می بخشد. ولی نه !باز همان صدا .جلو می رويم شروع می کنيم به نابود کردن هر چه در مسير است بچه ای جلويم ايستاده معصومانه نگاهم می کند و من شمشير را در قلبش فرو می کنم و دوباره صدايی قهقه ای از نايم بر می خيزد.ازخودم می ترسم ولی اختيارم در دست من نبود همين طور پيش می روم و می کشم و نابود میکنم چند بار سعی کرده ام تمرکز کنم و ادامه ندهم سعی کردم شمشير را به سوی خودم بر گردانم نمی شود.......

شبی ديگر ...خوابيده ام با صدا از خواب بر می خيزم همه چيز تکرار می شود ولی ديگر من نيستم که دفن می شوم شخص ديگری است و فردی به گروه ما اضافه می شود.

دوباره ورود به نور ،ادامه ی تخريب ان چه ديشب کرده ايم .

شب های می گذرد و من همچنان می کشم و به کشتن ادامه می دهم ...

خسته شده ام لعنت به من! لعنت! اخر اگر مرده ام چگونه می توانم نابود کنم ...

دوباره تکرار شبی ديگر ولی امشب کسی را نخواهم کشت می دانم ..

....بهشت ذهنی.....

شمشير ...تخريب واژه های اشنا ..کودکی ديگر در جلو ديدگانم... صدايی که فرمان می دهد... دستم بی اراده به سوی قلب کودک است ..نه)))) نمی خواهم  سعی می کنم گوش هايم را بچسبم تا صدا محو شود ولی فايده ای ندارد انگار منبع صدا در درون من است  نمی خواهم!!!! سعی می کنم شمشير را بر گردانم به سمت قلبم صدا نمی گذارد انگار کسی از وجودم بر می خيزد و از من جدا می شود.انگار خودم  هستم رو به رويم  می ايد.سفيد پوشيده همان که در قبر بود اکنون از وجودم بر می خيزد.دست هايش را بر صورتم می گذارد انگار به من نيرو می دهدصدا شديد می شود دست هايم دائم تغيير جهت می دهند اگر ادامه پيدا کند بندهايش از هم جدا می شوند

اخ..کسی به قلبم چنگ زد فشارش داد. خون در درونم فوران می کند .ان چنان نيرومندکه قطره های خون از چشم هايم بيرون می زند ..من ديگرم هم چنان به من نيرو می دهد و صدا هم چنان فرمان ......موفق می شوم شمشير  بر بازويم فرو ميرود.........................................................................

گويی صحنه عوض می شود من هستم و ان سفيد پوش ،معلق در فضا ..نگاهم می کند و به من پشت می کند که ترکم کند فرياد می زنم: کجا ؟تنهايم نگذار من می ترسم نمی خواهم ادم بکشم نجاتم بده. بر می گردد اينه ای به من می دهد لبخند می زند و می گويد:<<نام نجات دهنده ات را از اينه بپرس>>

---------------------------------------------------------------

نگيد ديگه از اين مزخرف تر نمی شود می دونم ولی وقت نداشتم به مغزم فشار بيارم بهتر بنويسم و حوصلشم نداشتم  اگه می بينيد خيلی دراز شده هر چند وقت يه بار يکمشو بخونيد تا تموم بشه .به خودم قول دادم بشينم افسانه های مختلفو بخونم به اضافه ی کتاب تاريخ زمان زرتشت و اينا بعد داستانمو بنويسم <البته ادم خوش قولی اصلا نيستم>اگرم اين خزعبلاتو زودتر اپ نکردم برای اين بود که کامپيترمو دادم سرويس .ولی مهندس ديوونه زد خرابش کرد بعد من گرفتم به قول خودم فرمتش کردم ديگه اصلا همه چی پريد و کامپيوتر روشنم نشد دوباره دادمش يه جای ديگه.

'"Mother"

بعدشم روز مامان مبارک .

وقتی در منجلاب اين زندگی کثيف دست و پا می زدم و در اين فکر بودم که به تلاش ادامه بدم يا خودمو به سرنوشت شوم بسپارم  ناگهان نيلوفری در اون مرداب مرگبار روييد که نگاهش شادی بخش وجودم شد و نور اميد رو در قلب تاريکم روشن کرد اون نيلوفر تو بودی مامان عزيزم........................

<اميدورام بد اخلاقی ها زورگويی ها خودخواهی هامو ببخشی مامان ناز خودم که از نفس تويه که زنده ام >



پنجشنبه، 6 امرداد، 1384

 

'"Sanctuary"

 

سالها پیش در سرزمینی که مردم ان به مهربانی معروف بودند پادشاه ستمگری به سلطنت رسید

پادشاه روح اشفته ای داشت که مایه ی عذابش شده بود از این روهمواره به این فکر بود که راهی بیابد که ارامش با او همراه شود. در افسانه ها امده بود که قلب های پاک نیرو بخش و ارامش دهنده اند  و تنها از طریقی می توان فر ایزدی را نصیب خویش گرداند که قلبی پاک داشته باشی تا یزدان تو را به پادشاهی بپذیرد

از این رو دستور داد تا هزاران جسم کاهی قلبی شکل بسازند و فرمان داد تا  قلب مردمان ان دیار را بربایند و به جای ان کاه بگذارند

روز ها گذشت کم کم  ان سرزمین اباد به ویرانه ای تبدیل گشت و همچون زندانی شد که مردمی بی روح را در ان اسیر کرده بودند

و پادشاه انها را به هر کاری که می خواست وادار می کردو هر کسی که قدرتمند تر بود وارد ارتش شاه میشد او روز به روز نیرومندتر می شدولی همچنان مورد غضب یزدان بود به همین دلیل هنوز به ارامش نرسیده بود و روز به روز به درد و رنجش اضافه می شد

همه در ان سرزمین مطیع او بودند و به بی هدف زیستن خو گرفته بودند مگر یک نفر که همواره به همه محبت می کرد و برایشان از دوستی می گفت تا شاید قلب های انان را دوباره با  محبت پیوند دهد وقتی خبر ان به گوش پادشاه رسید دستور داد که او را به پیش او بیاورند

پادشاه که از گستاخی ان مردزیاد شنیده بودد بر اشفت وگفت چگونه ؟ تو چگونه مقاومت کنی با ان قلب کاهی بی ارزشی که داری؟

اولبخندی زد و گفت اری قلب من در دست توست ولی نه روح من. قلب نشانی از روح انسان است نه منشا ان روح .قلب قطعه ای از شعله ی مقدس را در خود دارد ولی منشا ان شعله روح من است  که ان هم ریشه در ابدیت دارد و توفانی هستی و تسخیر روح من فقط هنگامی ممکن است که خود بخواهم  و تو هرگز نخواهی توانست به ارامش برسی چون روح تو پلید است و تو خود روحت را با طلسم اهریمن  جاودانه کردی و من با نیروی مقدس.

قلب پاک هیچ کسی تو را ارام نخواهد کرد چون با پلیدی  روح تو در تضاد است و به تدریج نابودت می کند تو نابودی می شوی چون نمی توان با تصاحب رویاها و شعله ی مقدس دیگران به برتری رسید .

پادشاه  خشمگین شد و فریاد زد ساکت شو ای گستاخ ولی او همچنان ادامه داد رو به نگهبانان کرد وگفت نفرین بر شما ضعف شما به خاطر تصاحب قلبهایتان نیست اشتباه می کنید شما روحتان را به او فروخته اید در حالی که می دانید اما پنداری که روح ان ها به تکه ای از سنگی تبدیل شده بود  که تمام انرژی مثبتی که او با سخنانش در فضا پراکنده می کرد باز می تاباند

او را به دستور پادشاه مدتی  به زندان افکندند اما چون تسلیم پادشاه نشد محکوم به اعدام گشت

روز اعدام فرا رسید  به دستور پادشاه تمام مردم را جمع کرده بودند تا مبادا کس دیگری خیال بی احترامی به حاکم به سرش خطور کند

او را از زندان اوردند انگار که صدای گام هایش در زمان ثبت می شد لحظه لحظه به جایگاه مرگ نزدیک تر می شد قلبش می تپید قلبی که هیچ وقت کاهی نماند می ترسید حس می کرد

پاهایش می لرزد ولی نباید تسلیم می شد پادشاه در مقابل او ایستاد و گفت برای اخرین بار چه داری که بگویی؟ رو به مردمی که به کردار مجسمه به او بی روح می نگریستند کرد وگفت این روح شماست که شما را جاودان می سازد تا وقتی که قلب هایتان  با محبت نوازش نگردد همین گونه باقی خواهید ماند چه با قلب شیشه ای چه با قلب کاهی.اگر عشق از شما گرفته شود ان روز روز مرگ رویاهایتان خواهد بود و بیگانه بر شما ان چه را که نمی خواستید تحمیل می کند نگا ه های منجمد مردم کم کم گرم میشد ولی هم چنان در ارامشی دروغین نظاره گر فریب اهریمن بودند

پادشاه که خیلی تحمل کرده بود سخنی نراند تا احساسی در وجود کسی شعله ور نشود فریاد زد ببریدش مستحق اعدام است او را به درختی بستند که سرتاسرش را هیزم احاطه کرد بود اتش را روشن کردندشعله های  اتش همانند مارهایی خشمگین  می خزیدندو شاخه ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند تا وحشیانه او را در اغوش کشند

و مردم هم چنان  بی خودانه همچون اسیرانی که ارواحشان را به اسارت برده باشند در نظاره بودند در حالی که می رفت شعله ی مقدس قلب چندی از انان را روشن سازد 

اون مرد هم رنگ اتش شد و جان سپرد. ولی بی گمان هیچ کس فراموش نخواهد کرد صحنه ای را که روح پاک او اسمان تار ان سرزمین را غرق در نور ساخت به همین واسطه بود که سالها بعد گروهی شکل گرفتند که مردم را به نیکی فرا خواندند وپادشاه را کشتند. اما باز هم بودند افرادی که با قلب کاهی به زندگی خویش ادامه دادند

شعار ان گروه هنوز به گوش می رسد ان گاه که می گفتند :عشق است نیرویی که شما را جاودان می گرداند 

-------------------------------------------------------------------

بالاخره بعد از ۱ سال تونستم يه چيز بنويسم گرچه که يکمی که چه عرض کنم خيلی ايراد داره يه دفه تموم شد شخصيتا خوب پرورانده نشدن و وسط موضوع انگار رو هواست ولی خوب اگه بيشتر شرح و تفصيل ميدادم تو يه اپديت جا نمی شد <انگار اگه تو يه اپديت جا نشه چه اتفاق مهمی می افته>

خوب در هر صورت حداقل خيالم راحت شد که هنوز می تونم بنويسم هر چند ضعيف راستی در مورد دستگاه گردش خون شخصيت های بدبخت اين متن ديگه چيزی ازم نپرسيد که حرفی برای گفتن ندارم

---------------------------------------------------------------

ان کاو در اين ملک سليمان کرديم ........ملت امروز يقين کرد که او اهريمن است

---------------------------------------------------------------

باز بانگی از نيستان می رسد ............غم به داد غم پرستان می رسد

 

 



پنجشنبه، 6 امرداد، 1384

انسانی تهی از درون خالی از اشک در انتظار عدم

با دستانی حلقه زده بر روی زانوهايی خسته ...درکنار چنگی که ديگر نمی نوازد..در گوشه ای تاريک از اتاق تنهايی

                                      اتاقی  بی پنجره به بيرون با پرده هايی کشيده ..

                                      ودر ان قابی شکسته بر روی ديوار ...شاخه گل پژمرده ی رز در کنار خودکاری که ديگر نمی نويسد   ...

اتاقی با کاغذ ديواری های پاره ی زرد ........اتاقی که مرگ فضايش را در اغوش گرفته با بالهای عظيمش................

و او گريزان از خويشتن غرق در اندوهی ابدی  با نگاه هايی ماتم زده و ثابت به گوشه ای تاريک از دنيای ويران رويا ها  ...

و دردی از درون که با شدتی وحشيانه وجنون اميز به بيرون می تراود  دردی که پوسته ی سر را نشانه گرفته و انقدر خود را بدان می کوبد که خون از چشمان او فوران می کند

ولی دريغ از قطره ای اشک ،اشکی که مثله خيلی چيزهای ديگر به يغما رفته.

خالی از هر گونه احساس ..خالی از تنفر از عشق خالی از هرگونه نشانه ی بودن ...

همچون روحی اسير ..بی حرکت محصور در سکونی ابدی  بی تلاطمی در درون و بی اميد.......

در انتظار مرگی که به اين زندگی تلخ پايان بخشد

                                           در انتظار مرگی خاکستری............

--------------------------------------------------------------------

می دونم که زياد خوب نشده اين متن الانم نيست ۱ سال پيش شايدم بيشتر نوشتم نوشته هام خيلی کليشه ای شده الانم بيشتر از يک ساله هيچی ننوشتم  تو اين مدت يه داستان رو تو ذهنم تجسم کردم که هر وقت خسته می شدم اونو دنبال می کردم شخصيتاش اينقدر برام عينی شدن که هر لحظه می ترسم سرمو که بر گردونم يکيشونو ببينم هر چی ام بخوام بنويسم قسمتی از اون داستان ميشه چون تمام خلاقيتمو روی اون گذاشتم البته اونم هنوز روی کاغذ نياوردم نمی دونم  چه کار کنم. يه مدت به بزرگی خودتون ببخشيد ديگه  !

راستی من از شعر بهار که تو اپديت قبليم گذاشتم خيلی خوشم مياد فکر کنم اگه همه صد سالم زور بزنند تمام پيامشون تو همون چند خط خلاصه بشه!

---------------------------------------------------------------------

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی......که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل افتابی که حضور و غيبت افتد..........دگران روند و آیند وتو همچنان که هستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از ان به...که تحيتی نويسی و هديتی فرستی

برو ای فقيه دانا به خدای سپار مارا ............تو و زهدوپارسايی،من و عاشقی ومستی

سعدی شيرازی

------------------------------------------------------------------------

واعظان کاين جلوه بر محراب ومنبر می کنند ....چون به خلوت می روند ان کار ديگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس ......توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوييا باور ندارند روز داوری ..................کاين همه قلب ودغل در کار داور می کنند

حافظ

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0